#رخصت_پارت_171
دستمو از دستش کشیدمو گفتم هرچی میگه زر مفته ولم کن …
دستمو بازم گرفت و اونیکی دستمو لیلا گرفت و تو محاصره وارد اتاق شدیم
پسر فندقیه پشت میز نشسته بود
و بادیدن من گفت به خدا گفتم عین دفعه ی پیش میزنین کتلتم میکنین
و همه خندیدن و منم به زور نشستم و خودشم نشست
نگاهی به بقیه که سر پا بودن کرد وگفت شما نمیشینید؟
حدیث:ماراحتیم تا این بازکولی بازی در نیاورده شما زودتر بگین
_کولی بازی عمت درمیاره
حدیث:باشه کولی عمه ی منه تو فعلا لال شو ببین اقای امیری چی میگه
هر چرتی میخواد بگه بگه به جهنم من که اول تا اخر میگم نه و خلاص …
سام:ببینید من نخاستم اینجا باشی تا غرورت بشکنه
یا اینکه احساس پیروزی کنم
من خودم رو به تو مدیون میدونم
تااومدم چیزی بگم گفت هیس بزار من حرفامو بزنم بعد شما
و ادامه داد
من مدیونتم چون اگه مهناز وارد زندگی مادرم نشده بود مادرم الان معلوم نبود قطعه ی چند بهشت زهراس
ازاون شبی که مهناز رو دیده حالش بهترشده
پس این شما بودی که باعث اشنایی من و مهناز شدی
و من جون مادرم رو بهت مدیونم
یکم تو فکر رفتمو باخودم گفتم شایدم حق بااین باشه…
سام:واما من الان بهت واقعا نیاز دارم
یه فروشگاه لباس فروشی دارم که واقعا اداره کردنش برام سخته
چون مسعول صندوق ندارم و به هرکسی اطمینان ندارم و فقط شما میتونی کمکم کنی
پس این شما نیستی که به قول خودت زیر پرچم منی این منم که بااین کار شما دوباره بهت مدیون میشم …
یکم تو مخم بالا و پایین کردم اگه اینی که این میگه راس باشه پس مشکل دیگه ای نیست….
_قبوله ؟
نگامو انداختم پایین و هیچی نگفتم مهناز به جام گفت قبوله
و همه با هم دست زدن انگا بله ی عروسی دادم اینطوری میکنن
سام:پس با مهناز خانوم بفرمایین مغازه و با محلش اشنا بشین و از فردا کارتون رو شروع کنین
خدایا کرمتو شکر….
romangram.com | @romangram_com