#رخصت_پارت_141

لبخندی زدم و گفتم نه

_پ کجا میریم؟

_یه جای خوب

_اونوخ این یه جای خوب اسم نداره

_داره ولی سورپرایزه

چپکی نگام کرد وگفت این سوسول بازیا چیه دیگه

بعد با بی محلی زیر لب گفت سورپرایز 😒

دیگه چیزی نگفتم و نگفت تااینکه رسیدیم

❤️ماهور❤️

یه چرخی دور خودم زدمو دورو برمو با ذوق پاییدم

دلم چقدِ واس اینجا تنگ شده بود

چند وقت که نه خیلی وقت بود که نیومده بودم….

ورودی زنونه چادر سرم کردمو وارد شدم

سورناهم از سمت مردونه رفت

زیارت کردمو دعا ….

دلم واسه شب گریه داری هام تو اوج نوجونی وقتی کم میاوردم، تنگ شده بود

اونوقت هایی که با مهران میومدیم …..بی شیله پیله ….

بی قیف و قپی ……گریه میکردم….

زمونه عوض شد و منم سنگی شدم ….

دیگه اشکو واسه چشمام حروم کردمو خلاص

ازجام بلند شدم ضریحو ب*و*سیدم

درسته گریه نکردم ….

درسته اشک چشمامو تر نکرد …..

اما سبک شدم …چون دردای تو سینمو گفتم ….

چون دل گرفتگی هامو گفتم ….

چون اینجا دیگه قرار نبود مرد باشم

غصه هامو دم نزنم …..

چادر رو روی سرم مرتب کردمو از در زدم بیرون

روی پله ها نشستمو کبوترای شاه عبدالعظیمو تماشا کردم

طوقی هایی که اربابشون یه اقا بود که به تموم مردا می ارزید ….

romangram.com | @romangram_com