#رخ_دیوانه_پارت_180
زانو زده بود گفت تو را به قداست این چادر نرو
قسمم داد مجبور شدم باییستم باورم نمیشد ایوان مغرور اینجا جلو من زانو زده باشه
شروع کرد به حرف زدن ببین من نمیگم مشکلات وجود نداره اما قسم میخورم پیشت باشم تا کمتر مشکلات حس کنی
من نمیگم هیچ وقت اشک نریزی اما قسم میخورم تک تک اشکات پاک کنم سعی کنم دیگه اشک به چشمات نیاد
من نمیگم زندگی راحت اما میخوام پیشت باشم تا با هم این زندگی اسان کنیم برای خودمان
ریحان نمیگم حسادت نکردم به کسرا چرا حسادت کردم اما دیدم این قدر صادق بودی که برام بگی
دیدم گفتی تعهد داشتن برات مهم من این ریحان قبول دارم و میخوامش تا اخر عمرم بذار با هم اینده بسازیم .
کم اوردم جلوی حرفای صادقانه ایوان
خودم حس کردم دیگه نیاز به کسی تکیه کنم اما بازم شک دارم نگاهی به ایوان کردم گفتم اگر حرف خودت باور داری با پدرم صحبت کن
راه افتادم اما احساس ارامشی دارم که توی این چند سال نداشتم همه چیز خیلی سریع پیش رفت
ایوان باپدرش صحبت کرد که الان من بهش میگم پدرجان
وقتی پدرش با بابا سهیل حرف زده
romangram.com | @romangram_com