#رخ_دیوانه_پارت_168


سیبا که انگار دل خوشی نداشت از رفتار عطا گفت نه منم حالم خوب نیست

عطا با لحن نگرانی که من اگر زشت نبود میزدم زیر خنده بخاطر رفتار متظاهرش گفت :چرا عزیزم

سیبا که انگار در حال انفجار بود گفت:چیز مهمی نیست

قرار شد بریم خانه

همین که از در ساختمان خارج شدیم یک ماشین با سرعت نور که چه عرض کنم سرعت خورشید رد شد

که اینه ماشین با دستم برخورد کردم و من افتادم

البته فکر نکنم سرعت بیشتر هشتاد تا باشه اما همین سرعت برای این جا مناسب نبود

راننده که انگار فهمیده باش چکار کرده همچین ترمزی کرد که گفتم لاستیک های ماشین به فنا رفت اروم دست عقب گرفت

اوم این ماشین چقدر شبیه اون ماشینی که چند ماه پیش باهاش تصادف کردم

یک دفعه راننده ماشین پیاده شد امد طرف من سیبا وعطا که هنگ کرده بودن نمیدونستن چیکار کنن

همین که راننده امد روبه روم هم زمان با هم گفتیم تو

من که دستم بدجور درد میکرد گفتم کلا عادتت به من خسارت بزنی حالا مهم نیست مالی یا جسمی دستم داغون شد خوب نمیتونی رانندگی کنی پشت ماشین نشین


romangram.com | @romangram_com