#رج_زدن_های_زندگی_پارت_71
*****
نميدونم چند روز از سالگرد مرگ توحيد گذشته بود که يه روز صبح چشمهام رو بازکردم ...بوي بهشت مييومد ...خورشيد بهم ميخنديد ...
چشم گردوندم ...از توي قاب پنجره ميديدم که در خونهءسابق توحيد بازه ...بند دلم پاره شد ...امروز چرا اينجا این مدلیه .؟
چشمهام گشاد شد ...نفسم ...نفسم براي چند لحظه استاپ کرد ..نشستم تو جام و زل زدم به قاب ...
يعني کي داره جارو ميزنه ؟...چشمهام رو با سرانگشت ماليدم ودوباره زل زدم به قاب ...نه درست ديدم درخونه بازه ...
روسريم رو يلخي سرم کردم ...يعني کي ميتونه باشه ...؟توحيد... توحيد ..اسمش توي سرم طوفان به پاکرده بود ...
خودمم ميدونستم اين يه روياست..يه خواب خوش ... اينکه توحيد برگشته وداره اطاق سابقش رو جارو ميکشه ...ولي نميدونم چرا دلم ميخواست اين رويا رو از صميم قلب باور کنم ...
دامن چيتم جلوي پامو گرفت ونزديک بود از سرپله ها بيفتم ......گوشه اش رو بادست جمع کردم ...
اصلا نميفهميدم دارم راه ميرم يا پرواز ميکنم ...نا خوداگاه زير لب اسمش رو ميبردم ...
اخه مگه ميشه توحيد نباشه ؟من بوي توحيد رو ميشناسم ...اين توحيد ِ که داره جارو ميکشه ...ببين ....شيشه هاي شکستهءتوي ديوار هم رنگي شُدن ...مگه ميشه توحيد نباشه ...
زمزمه هام بلندتر شده ...ديگه دارم صداش ميکنم ..
-توحيد ..توحيد ...
romangram.com | @romangram_com