#پونه_(جلد_دوم)_پارت_89

با حرص گفتم:

_ حرف بي خود نزن کتايون.ميفهمي چي ميگي؟شما دو تا نامزدين مي خواين برين بگردين تفريح کنين.آخه من اين وسط چيکاره م؟

اصلا امير حسين نميگه چرا اينو برداشتي با خودت آوردي؟!

_ خب که چي نامزد باشيم.تو دختر خاله ي مني و مثل خواهرمي.بعدشم امير حسين خودش پيشنهاد کرد تو رو هم با خودمون ببريم.

با تعجب پرسيدم:

_ ها؟!

و اون جواب داد:

_ ها و...

ولي ادامه شو نگفت و به جاش گفت:

_ گفتم بيا بايد بياي.پس ديگه هيچي نگو و باهام بحث هم نکن.فهميدي چي گفتم؟فردا سر کوچه منتظرمون باش ميايم دنبالت.


romangram.com | @romangram_com