#پونه_(جلد_دوم)_پارت_72

مهين گفت و کسي ازش پرسيد:

_ تو مطمئني فقط تب کرده؟

صدا صداي کيان بود وو مهين در جوابش گفت:

_ دست شما درد نکنه پسر عمو!ناسلامتي من دکترما!

بازم کيان؟!آخه اون از جون من چي مي خواست!چرا راحتم نميذاشت؟چرا نميرفت به زندگي خودش برسه؟!بهتر بود بره.بره...از اينجا بره.داد زدم.داد زدم و گفتم از اينجا بره اما کسي جوابمو نداد و سوزشي رو حس کردم و نفهميدم چطور به خواب رفتم .

وقتي بيدار شدم و توي اتاق چشم گردوندم هيچ کس نبود.سرم هنوز درد مي کرد اما بي توجه بهش پا شدم.مي خواستم برم بيرون.مي خواستم هوا بخورم و از اون فضاي خفه کننده خودمو نجات بدم.اصلا حال خوبي نداشتم.

از اتاق اومدم بيرون.اما کسي رو جز مادرجون رو توي هال نديدم.چادرش روي سرش بود. سرش پايين بود و داشت با تسبيحش ذکر مي گفت و متوجه من نبود اما همين که ذکر گفتنش تموم شد و تسبيحو بوسيد و سرشو بالا گرفت و منو ديد عينکشو جا به جا کرد و با چشماي تنگ تاتاريش نگام کرد:

_ پونه مادر بيدار شدي؟

حرفي نزدم و فقط نگاش کردم.اما دستاشو که از هم باز کرد و گفت:

_ بيا ببينم مادر.


romangram.com | @romangram_com