#پونه_(جلد_دوم)_پارت_59

با شنيدن اسم خواستگار دلم ريخت.

_ پسر خوب و نجيبيه.کار مي کنه و دستش توي جيب خودشه.پدر و مادر خيلي خوبي هم داره.چند وقت پيش باباش باهام صحبت کرد گفت پسرش از تو خوشش اومده و گفته براش تو رو خواستگاري کنن.منم گفتم اجازه بدن با خودت حرف بزنم ببينم چي ميگي.

پاکتو توي دستم فشار دادم که از فشار دستم صداش در اومد.

_ خودت هم ديدي و ميشناسيش.

بازم حرفشو نا تموم گذاشت و من زمزمه کردم:

_ کي باباجون؟

_ علي پسر آقاي موحدي ميوه فروش.همون که مياد اينجا منو حاجي صدا ميزنه.

با شنيدن حرف باباجون يهو تصوير پسر جووني که موهاي لخت سياه وچشماي نه چندان درشت سياه داشت و ته ريش سياهي که گاهي ميذاشت ، تو ذهنم جون گرفت.علي!اون از من خوشش اومده؟!

ولي چرا؟!چي باعث شده بود از من خوشش بياد؟مگه چي داشتم؟براي چي ازم خواستگاري کرده بود؟!

يعني اونم عاشق شده بود؟!مثل آرمين؟!سرمو بلند کردم و گيج به باباجون نگاه کردم.من اينو نمي خواستم.نمي خواستم به کسي فکر کنم وقتي آرمين توي ذهنم بود و دست از سرم بر نمي داشت.دلم نمي خواست کسي عاشقم بشه.


romangram.com | @romangram_com