#پونه_(جلد_دوم)_پارت_53

دستامو جلوي صورتم گذاشتم و دوباره خميازه کشيدم و گفتم:

_ پنج و نيم صبح؟!اين وقت صبح شما چرا منو بيدار کردين؟

خنديد و گفت:

_ چي شد ناراحت شدي بيدارت کردم؟ اي دختر تنبل بابا!

کمي مکث کرد و بعد با لحن جدي تري حرفاشو ادامه داد:

_ ببخش باباجون

بيدارت کردم که همرام بياي مغازه کمکم کني.امروز کلي کار دارم.

با تنبلي گفتم:

_ ولي باباجون من هنوز...

مي خواستم بگم حالم خوب نشده اما نذاشت ادامه بدم و گفت:


romangram.com | @romangram_com