#پونه_(جلد_دوم)_پارت_476

_ علي...علي تو رو خدا ولم کن.

_ بيا پايين...بيا پايين يالله...

خودمو از دستش به هر طريق بود آزاد کردم و دويدم بالاتر اما با شنيدن صداي افتادن چيزي برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم و يهو از وحشت سر جام موندم.علي پايين پله ها افتاده بود.براي مدتي بهش خيره شدم.فکر مي کردم چيزي نيست و الانه که پا شه ولي چند دقيقه که گذشت و بلند نشد صداش زدم:

_ علي!

ولي جواب ندادمن هم به خودم جرات دادم و يه پله پايين اومدم و وقتي ديدم اصلا تکون نمي خوره آروم پايين اومدم و کنارش زانو زدم.دستمو گذاشتم روي شونه ش و تکونش دادم و با صداي ضعيفي گفتم:

_ علي!علي!

اما فايده نداشت .جواب نمي داد.آروم و ترسيده بلند شدم.عقب عقب رفتم و دويدم سمت در هال و خودمو رسوندم به در مشترکي که دو تا حياطو به هم وصل مي کرد.بازش کردم و خودمو انداختم توي حياط خونه عزيز آقا که با ورودم صداي جيغ کوتاه و ترسيده ي فرزانه رو شنيدم:

_ يا خدا!

ديدم همه با ديدن سر و وضع آشفته ي من از ترس بلند شدن اما فرصت ندادم چيزي بگن و در حاليکه نفس نفس ميزدم گفتم:

_ علي...علي از پله ها افتاد...


romangram.com | @romangram_com