#پونه_(جلد_دوم)_پارت_471

_ جواب منو بده...

گريه م شديدتر شد و فقط سرمو تکون دادم و صداشو شنيدم:

_ پسر خاله ت فهميد و همه چيزو به هم زد درسته؟

چشماي خيسمو که بسته بودم باز کردم و گفتم:

_ به خدا...به خدا ...من و اون هيچ ارتباطي با هم نداشتيم.اون اصرار مي کرد که ...که باهاش ازدواج کنم اما من اصلا حاضر نشدم به حرفاش گوش کنم...باور کن...باور کن ماجرا فقط همين بوده...

چشماي قرمزشو به چشمام دوخت و من سعي کردم باهاش صادق باشم:

_ اون...اون خيلي سعي کرد علاقه شو بهم نشون بده ولي من بهش نه گفتم و ازش دوري کردم.باور کن همه ش همين بود .

پر از شک بهم خيره شد و گفت:

_ باور کنم؟چطور باور کنم وقتي از خواهرت قضيه رو شنيدم هان؟

با شنيدن اسم نگين بند دلم پاره شد و در حاليکه سرمو به شدت تکون مي دادم و مي لرزيدم و چشمام هنوز خيس بود گفتم:


romangram.com | @romangram_com