#پونه_(جلد_دوم)_پارت_47
تي رو بردم گذاشتم توي پاسيو و گفتم:
_ من به خاله هم گفتم که نميام.
_ بي خود گفتي.همين الان برو آماده شو.
وايسادم.از لحنش خوشم نيومده بود.تند بود.خيلي تند .از اينکه به خودش اجازه داده بود با چنين لحني باهام حرف بزنه عصباني شده بودم.اما بهش اعتنايي نکردم و رفتم سمت آشپزخونه که آب بخورم.گلوم بدجوري از ترس خشک شده بود.
_ مگه با تو نيستم؟يالله آماده شو بريم.
لحنش تندتر شد و همين بيشتر عصبانيم کرد که تندي برگشتم و با همون لحن خودش گفتم:
_ گفتم که نميام.ديگه هم اينجوري باهام حرف نزن.
بعد دوباره خواستم برم سمت آشپزخونه که گفت:
_ چيه؟نکنه منتظر اوني آره؟
از شنيدن حرفش خشکم زد.لحنش پر از تمسخر و عصبانيت بود.اما منظورش از اين حرف چي بود؟من منتظر کي بودم؟!
romangram.com | @romangram_com