#پونه_(جلد_دوم)_پارت_460
_ پونه!کجا موندي بيا بريم ديگه.
چادرمو برداشتم و با همون حالت قبلي از اتاق اومدم بيرون.
علي رو به مادرم و مادرجون گفت:
_ خب ديگه با اجازه تون.ما رفع زحمت مي کنيم.به حاجي هم سلام برسونين.
بعد برگشت زفت و من هم به ناچار و با اکراه همراهش رفتم.مامان هم
براي بدرقه مون دنبالمون اومد.اما وقتي از حياط بيرون رفتيم و مادرم چشمش به موتور افتاد اخمي کرد و من که معني اخمشو فهميده بودم به به روش لبخند زدم تا بهش اطمينان بدم و پشت سر علي سوار موتور شدم و از مادرم خداحافظي کردم.
به خونه برگشتيم.وقتي رسيديم و رفتيم داخل علي يه راست رفت توي اتاق خواب .منم دنبالش رفتم.اون در حاليکه مشغول عوض کردن لباساش شده بود پرسيد:
_ خب؟
جعبه رو گذاشتم تو کمد و گفتم:
_ خب چي؟
romangram.com | @romangram_com