#پونه_(جلد_دوم)_پارت_448

_ خفه شو...خفه شو دختره ى نفهم.

و گوشى رو محكم سر جاش كوبيدم.اون داشت به آرمين اشاره مى كرد.اون از ماجراى من و آرمين خبر داشت اما چه جورى؟از كجا فهميده بود؟يعنى امكان داشت خود آرمين بهش گفته باشه يا باران...امكان داشت به جز نگين كس ديگه اى هم از اين ماجرا خبردار شده باشه؟!

-پونه!چى شد؟!چرا

اينجورى كردى؟

با صداى على به خودم اومدم و دستمو از گوشى تلفن برداشتم و در حاليکه هنوز نفس نفس ميزدم جواب دادم:

_ هي...هيچى يه كم با حرفاش عصبانيم كرد.

_ مگه چى بهت گفت كه اينطور رنگت پريد و به اين شدت عصبانى شدى؟!

_ها؟هيچى...هيچى همون حرفاى بهنامو تكرار كرد.

اينو كه گفتم نيم نگاهى بهش انداختم و ديدم بهم خيره شده و فورى نگاهمو ازش گرفتم اما صداشو شنيدم كه گفت:

_ كه اينطور!خيله خب باشه هر طور كه راحتن و دلشون مى خواد،ولى اگه فكر كردن من ميذارم دوستيشون ادامه داشته باشه و آبروى خونواده ى مارو به خطر بندازن كور خوندن.


romangram.com | @romangram_com