#پونه_(جلد_دوم)_پارت_439
با شنيدن صداى بلند و لحن عصبى بهنام از جا پريدم و ديگه موندن توى اتاقو جايز ندونستم و از درى كه رو به حياط داشت رفتم بيرون. خودمو رسوندم بهشون و خيلى آهسته گفتم:
_ هيس.چرا داد ميزنين؟الان همه ميشنون.
بهنام با اخم جواب داد:
_ خب بشنون،مگه چى ميشه؟مگه از چيز بدى حرف ميزنيم؟
على يه دستشو به كمرش زد و با دست ديگه ش موهاشو عقب زد و گفت:
_ نخير اصلا حرف حساب تو كله ش نميره.
با تعجب به بهنام كه اخم كرده بود نگاه كردم و پرسيدم:
_ تو واقعا مى خواى با نگين ازدواج كنى؟
سرشو انداخت پايين و تكون داد.بعد خجالت زده پرسيد:
_ على كه كاملا مخالفه ميشه شما كمكم كنى و با پدرت...
romangram.com | @romangram_com