#پونه_(جلد_دوم)_پارت_431

_ ولى من كار بدى نكردم دنبال كسى هم راه نيفتادم.من نگينو دوست دارم.همين.بعدشم تو حق نداري بهش توهين کني فهميدي؟

على و من با تعجب به اون دو نفر نگاه كرديم.باورم نمى شد بهنام عاشق نگين شده باشه.آخه چطور مى تونست يه همچين اتفاقى افتاده باشه؟!دو تاشونو نگاه كردم.نگين لاغر مردنى پر عشوه و ناز با اون لباساىي که حتي عارم ميومد نگاشون کنم و بهنام قد بلند با اون سر و وضع و

ساده و بى آلايش!نگينى كه اون همه دوست پسر داشت و آزاد و راحت هرجا دلش مى خواست مى گشت و خدا مى دونست با چند نفر طرح دوستى ريخته و بهنامى كه تا اسم از دختر و زن گرفتن و اين حرفا مى شد سرخ مى شد،سرشو مينداخت پايين و راهشو مى كشيد و ميرفت.نه هيچ تناسبى بين اون دو نفر نه ظاهرى و نه اخلاقى وجود نداشت.پس بهنام داشت در مورد چى حرف ميزد؟!

_چى؟!دوست دارى؟تو اين بچه پرروى وقيحو دوست دارى؟تو خجالت نمى كشى جلوى برادرت يه چنين حرفى ميزنى؟

بهنام حرفى نزد.سرشو انداخته بود پايين و سكوت كرده بود.على بازوشو گرفت و بهش گفت:

_ يالله راه بيفتين بريم خونه

تا تكليف دو تا تونو روشن كنم.

اما بهنام بازوشو از دست برادرش بيرون كشيد و تند گفت:

من جايى نميام.

على كه ديگه حسابى از كوره در رفته بود يقه ى بهنامو گرفت و غريد:


romangram.com | @romangram_com