#پونه_(جلد_دوم)_پارت_43
_ زياد سر به سرش نذار.بذار تو حال خودش باشه.
باباجون بود که اينو گفت و مادرم اعتراض کرد:
_ آخه باباجون...
باباحون حرفشو قطع کرد و گفت:
_ شب که اومدم خودم باهاش حرف ميزنم.
_ ولي باباجون شب که بايد بريم خونه ي سوسن اينا.خواستگاريه.
_ قرار نيست که تموم شب اونجا بمونيم. بالاخره که بر مي گرديم.
باباجون که اين حرفو زد ، مامانم ديگه حرفي نزد.خواستگاري! پس قرار بود خواستگاري از کتايون امشب باشه!
سرم از فکر کردن به خواستگاري تير کشيد و رفتم يه گوشه نشستم.ياد شبي افتاده بودم که خونواده ي خاله اومده بودن خواستگاريم .چه شبي بود!همه خوشحال بودن و من...آه کشيدم و به انگشتي که قبلا انگشتر نازدي توش بود دست کشيدم.چقدر زود گذشته بود!چقدر اون خوشي ناپايدار بود!و همه ش هم تقصير من بود.من احمق!که با اشتباهم همه چيزو خراب کرده بودم!بعد ياد کتايون افتادم .قرار بود پسر عموش بره خواستگاريش و اگه به توافق ميرسيدن همون شب يه انگشتر دستش مي کردن .اما يعني منم بايد ميرفتم؟!بايد تو خواستگاري کتايون...نه...دلم نمي خواست اونجا باشم.پس بهتر بود بمونم و جايي نرم. احساس مي کردم به کتايون حسوديم ميشه.احساس مي کردم اون از من خوشبخت تره خيلي خوشبخت تر.چون زندگيش مثل زندگي من اينقدر پيچ و خم نداشت و توي زندگيش مثل من تو دردسر نيفتاده بود.توي دلم گفتم خوش به حالش که مثل من توي مخمصه گير نيفتاده و مزه ي اين بدبختي رو نمي چشه.
خيلي دلم مي خواست جاي اون بودم.اما اين فقط يه خيال و يه آرزو بود.يه خيال بچگونه.به فکر و خيال خودم پوزخند زدم و نشستم.
romangram.com | @romangram_com