#پونه_(جلد_دوم)_پارت_402

اما ديگه معطل نكردم و از آشپزخونه زدم بيرون چون فكر مى كردم بازم از روى هوا و هوس بچگونه يه چيزى گفته و اصلا به فكرم هم نميرسيد نگين نظر خاصى نسبت به بهنام پيدا كنه يا بر عكس،حتى وقتى ظهر على اومد و شب هم عزيز آقا پدرمو قبل از برگشتن به شام دعوت كرد و متوجه نگاههاى دزدكى و گاه و بيگاه نگين به بهنام شدم بازم همه چيزو به حساب كاراى بچگونه ى خواهرم كه هميشه ازش سر ميزد گذاشتم.اون شب بابا بعد از شام به بهونه ى تنها بودن سيمين برگشت خونه ش ولى نگينو گذاشت خونه ى ما چند روزى بمونه كه اى كاش هيچ وقت اين

كارو نمى كرد،ورود نگين گر چه به زندگيم تنوع داد اما بى دردسر هم نبود،اون دخترى بود كه ظاهر شادى داشت و به هر كى ميرسيد زود باهاش گرم مي گرفت و صميمي مي شد و معمولا هم با پسرا زودتر از دخترا صميمى مى شدو شايد اين جنبه ى مثبت و خوب قضيه بود و خيلى از اينكه به زندگى آرومم رنگ و تنوعي داده و از اون حالت درش آورده بدم نميومد مخصوصا كه ميديدم با ورودش به جمع خونواده ى عزيز آقا همه رو شاد مى كنه،اما متوجه نگاه هاى معنى دار على و خونواده ش هم شده بودم كه وقتى نگينو با سر و وضع و قيافه اى خلاف انتظارشون ميديدن گر چه چيزي نمي گفتن اما با تکون سر و پچ پچ کردن تعجب و نارضايتي خودشونو نشون مي دادن.آخه خونواده اى بودن كه ديدن اين چيزا تو فاميل براشون تازگى داشت،خب حق هم داشتن براشون عجيب بود نگين كه هنوز پونزده سالش هم تموم نشده بود اينقدر آزاد و راحت باشه،هر جا كه ميره لباساى آنچنانى بپوشه و آرايش كامل كنه،اونا هيچ وقت به دختراشون چنين اجازه اى نمى دادن،حتى زناى شوهردارشون هم جز توى خونه از وسايل آرايشى استفاده نمى كردن .من حتى ديده بودم بهناز موقع بيرون رفتن انگشترشو در مياره كه چشم نامحرم به طلا و زينتش نيفته براي همينم بهشون حق مي دادم كاراى با ديدن نگنين تعجب کنن،با اين حال خواهر من به اين چيزا توجهى نمى كرد و كار خودشو مى كرد و حتى

سعي داشت بهناز و فاطمه رو به رفتار و ظاهر خودش جذب کنه . اما اون دو تا دختر پابند اعتقاداتى بودن كه از بچگى بهشون ياد داده بودن و سعي خواهر من نتيجه ي چنداني نداشت.

فصل سي و يکم

(1)

توى اتاق خواب داشتم جارو مى كشيدم كه در زدن،از پنجره كه حياطو نگاه كردم ديدم نگين که نشسته بود لب باغچه و با موبايلش ور ميرفت بلند شد و درو باز کرد.بهناز و بهنام که داخل شدن دوباره مشغول کار خودم شدم و در همون حال صداى نگينو شنيدم كه گفت:

_ الان كه ديگه بيرون خونه نيستى بابا بردار اون چادرتو بذار خوب ببينيمت.

دوباره جارو رو گذاشتم زمين و كمرمو راست كردم و بازم از پنجره نگاشون كردم،اين بار بهناز هم كنار نگين لب باغچه نشسته بود:

_ آ من اينطورى راحت ترم نگين جون.

نگين


romangram.com | @romangram_com