#پونه_(جلد_دوم)_پارت_391

اما اون وادارم ميكرد براى خودمم چايى بريزم و اون وقت بود كه تكيه ميداد به يخچال و ميگفت:

_ پونه مادرمو درك كن اون از بچگى اينطورى بزرگ شده،علاوه بر اين مى ترسه بچه هاش ازش دور بشن.اينم بر مي گرده به بچگيش.به اينجا که ميرسيد سکوت مي کرد .منم از خودم مي پرسيدم يعني توي بچگيش چه اتفاقي براش افتاده که اين زن دوست داره خونواده ش هميشه دور و برش باشن؟

اما به جوابي نميرسيدم و ناچار ديگه بهش فکر نمي کردم.هميشه همينطور بود و همينطور تموم ميشد.زندگى ما اينطور ادامه داشت و كم كم داشتم به اين روال خو ميگرفتم و هيچ وقت هم فكر نمى كردم همه چيز تغيير كنه.

(2)

_ هوف هوا داره گرم ميشه.

اينو فرزانه گفت و خودشو با يه تيكه

مقوا باد زد،مهناز ترتيزكايي رو كه پاك كرده بود ريخت توى سبد و گفت:

_ خب قربونت برم يه كم خودتو آب كن كه اينطور گرمت نشه.بهناز از جواب خواهرش خنده ش گرفت و من فقط لبخند گذرايى زدم.نشسته بوديم توى حياط و داشتيم سبزى پاك مى كرديم،بهنام هم توى حياط داشت با مازيار توپ بازى مى كرد.فرزانه ابرويى بالا انداخت و گفت:

_ هوا گرمه چه ربطى به چاقى ولاغرى داره؟

مهناز جواب داد:


romangram.com | @romangram_com