#پونه_(جلد_دوم)_پارت_388

_اتاق خوابمون آماده ست.

با شنيدن صداش احساس کردم به تنم لرزه افتاده.با پاهايي که براي راه رفتن نا نداشتن به سمت در اتاق رفتم.

فصل سي ام



زندگى آرومى داشتيم كه گاهى

آروم پيش ميرفت كه كسالت بار مى شد مخصوصا براى من كه بيشتر اوقاتمو توى خونه مى گذروندم.شايد تنها تجربه ي هيجان انگيز و جالبي که داشتم سفر ماه عسلم به مشهد بود که خيلي بهم خوش گذشت.اما بعد از برگشتنمون و وقتي زندگي عاديمونو شروع کرديم به شدت احساس مي کردم زندگيمون خيلي خسته کندده و يه نواخته.هر چند علي يه چنين عقيده اي نداشت.و دليلش هم اين بود که خيلي از خونه بيرون نميرفتم.اونم تنهايي.گاهي همراه علي ديدن خونواده م ميرفتم يا خونه ى پدر شوهرم كه كار هر روزم و خواسته ى مادر شوهرم بود .چون مى خواست همه ى اعضاى خونواده دور هم باشن و طبق خواسته ى اون همه بدون استثنا براى غذا خوردن دور هم جمع ميشدن. جز مهرداد برادر بزرگتر على كه پرستار بود و شيفت داشت و خيلى كم ميومد خونه و شوهر مهناز كه كارگر شركت نفت بود و شهر ديگه اى كار مى كرد.البته من از اين اجبار زياد ناراضي نبودم.چون همه جز مادر علي باهام رفتار خوب و دوستانه اي داشتن .با اين حال بين اون آدما من با بهناز بيشتر انس گرفته بودم و بيشتر از بقيه اون و عزيز آقا رو دوست داشتم.اما چيزي که خيلى آزارم

مى داد رفتار سرد و خشك مادر على بود كه گاهى واقعا غيرقابل تحمل مى شد و دلم مى خواست ازش تا مى تونم دور بشم.حتي گاهي وقتا که يه نفرو مي فرستاد صدامون کنه بريم اون سمت غذا بخوريم فکر مي کردم داره عمدا اين کارو مي کنه تا من و پسرش کمتر با هم تنها باشيم و همين گاهى باعث اختلاف بين من و شوهرم مى شد.

_ خب چى ميشه يه بار دو نفرى تنهايى بشينيم يه غذايى بخوريم؟به خدا تو ذلم موند يه بار تو خونه ى خودمون بشينيم يه چيزى بخوريم.

من مى گفتم و اعتراض مي کردم و على جوابمو مى داد:

_ مادرم،دلش مى خواد همه دور هم باشيم.چطور مى تونم دلشو بشكنم؟


romangram.com | @romangram_com