#پونه_(جلد_دوم)_پارت_351

با كمرويى گفتم:

_خونه ى شما؟!

گفت:

_آره ميريم خونه ى ما ناهارو اونجا مي خوري بعد خودم مي رسونمت خونه تون.

گفتم:

_ولى آخه اين درست نيست،بدون خونواده م و تنهايي.تازه قراره كه...

حرفمو قطع كرد و گفت:

_مى دونم چى مى خواى بگى ولى لازم نيست نگران باشى.كار بد و اشتباهى نمى كنى تو زن منى و من كه شوهرتم دعوتت كردم به ناهار اينم نه زشته و نه نادرست.تازه خونواده ي تو اينجا جلوت وايساده.

از حرفش و اشاره اي که به خودش کرد خجالت کشيدم و گفتم:

_آخه مادرم خبر نداره و نگران ميشه.


romangram.com | @romangram_com