#پونه_(جلد_دوم)_پارت_192

باقي حرفم توي دهنم موند و نتونستم ادامه بدم چون بازم بغض...همون بغض مزاحم لعنتي هميشگي شروع کرد به فشار دادن گلوم:

_ اين کارو کردم که سر عقل بياي.که پشيمون بشي و فکر اون لعنتي رو از سرت بيرون کني.منتظر بودم حرفي بزني و حتي انکار کني که اون يارو رو دوست داري ولي تو هيچي نگفتي و با سکوتت حرفاي منو تاييد کردي.تو فکر کردي برام آسون بود وقتي فهميدم نامزدم به مرد ديگه اي علاقه داره ؟وقتي پياماي عاشقانه ي توي گوشيتو خوندم مردم و زنده شدم.اصلا تو...تو چه مي دوني توي اين چند ماه من چي کشيدم...ميگي اذيتت کردم.با حرفام ناراحتت کردم؟ولي نمي گي خودت با فکر کردن به اون يارو چه ضربه ي بزرگي به من زدي؟من اگه چيزي گفتم و حتي اگه زدمت همه ش به خاطر فشار عصبي اي بود که داشتم تحمل مي کردم.اگه اون شب شب نامزدي خواهرم اومدم خونه تون و با حرفام باعث شدم اشک تو چشمت بياد و نارحت بشي به خاطر اين بود که داشت بدجور بهم فشار وارد ميشد.اعصابم داغون بود.اون شب هر کي تو مراسم به من مي رسيد مي گفت ايشالله عروسي خودت و منم با اين حرفا ياد تو مي افتادم و بلايي که سرم آورده بودي اين بود که وسط مراسم پا شدم اومدم دنبالت.و وقتي اون روز تو رو با اون لعنتي ديدم دنيا جلوي چشمام تيره و تار شد.با خودم فکر کرده بودم فشاري که خاله بهت آورده حتما حتما باعث شده پسره رو فراموش کني ولي با ديدن شما دو تا با هم حالم اونقدر بد شد و طوري به هم ريختم که ديگه هيچ جا رو نميديدم.احساس مي کردم الانه که سنکوپ کنم.درسته زدمت ولي بعد که به خودم اومدم پشيمون شدم.به خدا پشيمون شدم .حتي اون شب اصلا خوابم نبرد.اصلا دست خودم نبود که...

باقي حرفاشو ناتموم گذاشت و ساکت شد.با ناباوري بهش خيره شدم.يعني داشت راستشو مي گفت؟!شايد...ولي اگه هم اينطور بود و حرفاش راست بود و همه ي کارا و رفتاراش از سر دوست داشتن. بازم نمي تونستم ببخشمش. هنوز يادم نرفته بود چطور زد توي دهنم اونم جلوي چشم آرمين و يادم نرفته بود چقدر بهم تهمت زد.اينا حتي اگه غير عمدي بوده باشه و از سر فشاري که روش بوده بازم بخششي در کار نبود.نه من نمي تونستم ببخشمش.اصلا نمي تونستم:

_ حالا که چي؟به فرض که حرفاتو باور کنم.بعدش چي؟

من پرسيدم و اون بلافاصله جواب داد:

_ مي خوام دوباره بيام خواستگاريت.

اينو با صداي گرفته گفت و من ماتم برد.اصلا انتظار شنيدن يه همچين حرفي رو ازش نداشتم.اين برام غير قابل باور بود. نمي تونستم تصور کنم اون يه بار ديگه به عنوان خواستگار پاشو تو خونه ي ما بذاره.و البته نمي خواستم...نمي خواستم اين اتفاق بيفته چون ديگه همه چيز از نظرم تموم شده بود و فراموش کردن اتفاقات بدي که بينمون افتاده بود غير ممکن بود.

واسه همين گفتم:

_ بهتره فراموشش کني.

_ اينو ازم نخواه چون نمي تونم.


romangram.com | @romangram_com