#پونه_(جلد_دوم)_پارت_179
درو که پشت سرم بستم صداها گنگ و نامفهوم شدن .چادرو بردم و انداختم توي کمد.حوصله ي هيچ کاري رو نداشتم.داشتم چيکار مي کردم؟خودمم نمي دونستم.چرا سکوت کرده بودم و باعث شده بودم فکر کنن راضيم؟اينو هم نمي دونستم.فقط مي دونستم خيلي از علي خجالت مي کشم.
(2)
کيکارو که تو قفسه گذاشتم عقب رفتم و يه نگاهي بهشون انداختم و خواستم برم به کاراي ديگه م رسيدگي کنم که با شنيدن صداي آشنايي سر جام موندم:
_ سلام.
صداي کيان بود.اما چي مي خواست و اومده بود که چي بگه؟!
بدون اينکه نگاش کنم گفتم:
_ عليک .
و خودمو با شمردن پولاي توي دخل سرگرم کردم.حس کردم اومد جلو اما نگاش نکردم.
هيچي نگفت و همين سکوتش باعث شد حوصله سر بره و همين بود که نگاش کردم و پرسيدم:
_ کاري داشتي؟
romangram.com | @romangram_com