#پونه_(جلد_دوم)_پارت_175

خواستم پوزخند بزنم اما ترسيدم ببينه.سادگي!رفتار!بيچاره نمي دونست من دل به چه اعجوبه اي دادم!مطمئن بودم اگه مي فهميد ميرفت و پشت سرشو هم نگاه نمي کرد.دوباره هردومون ساکت شديم تا اينکه بازم علي شروع کرد به حرف زدن:

_ حالا اگه اجازه بدين بريم سر اصل مطلب و من در مورد خودم بگم.

حرفي نزدم و اون شروع کرد در مورد خودش حرف زدن:

_ من جوشکار ساختمونم.بيست و نه سالمه و ديپلم دارم.خدمت سربازيمو هم رفتم.وضع ماليم هم بد نيست.درسته خونه ندارم و پول آنچناني ندارم و وسيله ي رفت و آمدم يه موتوره ولي يه مقدار پس انداز دارم که واسه ي يه زندگي ساده و آروم و بي سر و صدا کافيه.

به اينجا که رسيد بعد از مکث کوتاهي گفت:

_ حالا شما هم يه کم در مورد خودتون حرف بزنين.

هول و دستپاچه و با صدايي که مي لرزيد گفتم:

_ من؟

جوابي نداد و من هم وقتي ديدم اون ساکته گفتم:

_ من بيست و يک سالمه و ديپلم دارم.


romangram.com | @romangram_com