#پونه_(جلد_دوم)_پارت_170
_ بفرمايين.
سرشو که پايين بود بلند کرد و من چشمم به صورت کشيده و چشماي نه چندان درشت و سياهش افتاد و سريع نگاهمو ازش گرفتم و نگاهشو که روم حس کردم دارم آتيش ميگيرم و روي پيشونيم عرق نشسته.استکان چايو که برداشت با صداي ضعيفي تشکر کرد:
_ ممنون.
انگار اون حالش بهتر از من نبود!به سيني خالي که توي دستم مونده بود نگاه کردم و سر به زير خواستم برم کنار مادرم بشينم که زن مسن صدام کرد:
_ بيا دخترم.سيني رو بذار زمين بيا کنار خودم بشين.
با خجالت نگاهش کردم که جايي رو کنار خودش نشونم مي داد.رو به روي عزيز آقا و علي.چاره ي نداشتم بايد قبول مي کردم.با اخلاق اون زن آشنا نبودم و مي ترسيدم اگه کنارش نشينم بهش بربخوره و اينوبي احترامي نسبت به خودش بدونه.به اجبار رفتم و کنارش نشستم و چادرمو دور خودم بيشتر پيچوندم و شنيدم که عزيز آقا گفت:
_ خب حاجي همونطور که گفتم ما امشب مزاحمتون شديم براي آشنايي.من و شما که همديگه رو ميشناسيم و از هم خبر داريم.اصل کار اين دو تا جونن که بايد از همديگه شناخت داشته باشن.پس اگه اجازه بدي برن يه گوشه با هم حرف بزنن تا ما هم اينجا بشينيم و يه گپي بزنيم.
_ چرا اينقدر عجله داري؟بذار چند دقيقه بشيني.هنوز از راه نيومده...
و رو کرد به زن مسن و گفت:
_ ميبيني عصمت خانوم اين داداشتو!اينقدر عجله داره که اگه اجازه بدم همين امشب دخترمو واسه پسرش عقد مي کنه و کارو تموم مي کنه.
romangram.com | @romangram_com