#پونه_(جلد_دوم)_پارت_167
_ چيکار مي کني توي اين سرما دختر؟بيا تو مريض ميشي!
اما حتي اينم باعث نشد حياطو ترک کنم.چند دقيقه اي گذشت تا اينکه بالاخره در باز شد و مامان اومد توي حياط و چادرشو از سرش در آورد و تا کرد و با اومدن اون منم از راه رفتن دست کشيدم و وايسادم.وقتي داخل شد دو تايي چند دقيقه اي وايساديم و فقط همديگه رو نگاه کرديم.مي خواستم برم سمتش و ازش بپرسم چي شد و چه اتفاقي افتاد؟اما جراتشو نداشتم.براي همين همونجا که بودم موندم و اون خودش جلو اومد.ولي بدون اينکه حرفي بزنه از کنارم رد شد.متعجب از حرکتش سريع برگشتم و صداش کردم:
_ مامان!
وايساد.ذهنم پر بود از سوال.سوالاي جورواجور در مورد آرمين.اما نمي تونستم همه رو با هم ازش بپرسم.بنابراين فقط پرسيدم:
_ چي شد؟چيکار کردين؟
بدون اينکه برگرده جواب داد:
_ زنگ زدم پليس گرفتنش.
گفت.خيلي خونسرد و راحت حرفشو زد و يه چيزي با شنيدن حرفش تو دل من فرو ريخت.گفت و من با ناباوري بهش خيره شدم.اين کارو کرده بود؟!واقعا آرمينو داده بود دست پليس؟سوز سردي که اومد باعث شد تنم به لرزه بيفته.نفسم به زحمت بالا ميومد و يه بغض شروع کرده بود گلومو فشار دادن.
فصل بيست و دوم
(1)
romangram.com | @romangram_com