#پونه_(جلد_دوم)_پارت_158

مادرجون ناراضيتر از قبل گفت:

_ آخه من نمي دونم مي خوان بيان اينجا چي بگن؟!

باباجون جواب داد:

_ خواستگار واسه چي مياد؟خب مياد واسه خواستگاري ديگه!ميان حرف بزنن تا بچه ها بيشتر با هم آشنا بشن.خدا رو چه ديدي!شايد اين دو تا جوون از هم خوششون اومد!

_ پس...

مادرجون خواست حرفي بزنه اما باباجون نذاشت:

_ پروين خانوم!بذار اين دو لقمه نون راحت از گلومون پايين بره .محض رضاي خدا اينقدر بازجوييمون نکن.اينا همين هفته ميان حرفاشونو ميزنن ميرن.حالا باقيش با پونه ست که قبول بکنه يا نکنه.تموم شد رفت.ديگه بي زحمت بيشتر از اين کشش نده.

به بشقاب غذام نگاه کردم و با قاشقم يه کم از برنجو خيلي آروم هم زدم .حرفاي باباجون باعث شده بودن اون يه ذره اشتهايي هم که داشتم از دست بدم.خونواده ي موحدي مصر بودن بيان خواستگاري و اين نشون ميداد خيلي هم جدي هستن.ولي من حتي تصورنمي کردم که يه روزي عروس موحديا بشم .بي ميل به غذا ليوان آبمو سر کشيدم و پا شدم که برم اما مادرجون با تعجب پرسيد:

_ کجا دختر؟!چرا پا شدي؟چرا ناهارتو نخوردي؟

و با اين حرفش نگاه بقيه رو متوجه من کرد.


romangram.com | @romangram_com