#پونه_(جلد_دوم)_پارت_155
_ بي خود خوشحالي نکن.اين قيمه رو من پختم.پونه فقط لپه هاشو پخته.
باباجون لبخندش پر رنگتر شد.قاشقشو برداشت و گفت:
_ د منم واسه همين دارم ميگم بايد عروسش کنيم ديگه.
از حرف باباجون خنده م گرفت و صورتم داغ شد.ولي جلوي خنده مو گرفتم و سرمو انداختم پايين و همزمان صداشو شنيدم:
_ آ آه ببين لپه ش چه خوب پخته!
مادرجون خنده ش گرفت:
_ آقا جلال باز تو شروع کردي؟
باباجون خنديد اما هيچي نگفت.زير چشمي نگاهي به مادرم انداختم و مشغول خوردن ناهارم شدم.عجيب بود که مامان اونقدر ساکت بود.ولي
فکر کردم شايد خسته باشه و بيشتر از اون فکرمو مشغولش نکردم.
موقع ناهار خوردن فکر آرمين از سرم بيرون نميرفت و بيشتر با غذا بازي مي کردم و لقمه ها به زور از گلوم پايين ميرفتن.صداي برخورد گاه به گاه قاشقا رو با بشقابا ميشنيدم و احساس کلافگي و سردرگمي مي کردم.واقعا نمي دونستم در مورد آرمين چه تصميمي بگيرم.گيج از بي نتيجه بودن اون همه فکر کردنم سرمو بلند کردم که همون موقع باباجون شروع کرد به حرف زدن:
romangram.com | @romangram_com