#پونه_(جلد_دوم)_پارت_153
نمي تونستم بفهمم و درک کنم که چرا آرمين دست به چنان کار احمقانه اي زده!اگه بي پول يا تنها بود ميشد کارشو توجيه کرد ولي اون نه تنها بود و نه بي پول و بيکار. اما حالا با قراري که باهاش داشتم چيکار بايد مي کردم؟
يعني بايد ميرفتم يا...
کلافه روي زمين نشستم.بايد يه راهي پيدا مي کردم.بايد يه کاري مي کردم.دلم براي باران ميسوخت.دلم براي دخترايي که گول آرمينو خورده بودن ميسوخت.اما اينا باعث نشده بودن ا زش بدم بياد.يعني هنوزم نمي تونستم ازش متنفر باشم.
تصميم گيري برام مشکل بود و گيج بودم.با حالتي متفکر بلند شدم و مشغول انجام کاراي روزانه م شدم .اما در حين انجام کارام مدام به آرمين فکر مي کردم.به زندگي باران و سرنوشتي که در انتظار اون و پسرش بود و آينده ي نامعلومشون. به قراري که با ارمين گذاشته بودم.ولي اصلا به نتيجه اي نميرسيدم و باز بر مي گشتم سر جاي اول و به سوالاي بي جوابم.
و اين وضع تا ظهر و وقت ناهار ادامه داشت.
ظهر در حاليکه مامان خسته از کار روزانه داشت استراحت مي کرد و صداي خوش قرآن خوندن باباجون تو خونه پيچيده بود به کمک مادرجون داشتم سفره رو ميچيدم و همزمان به آرمين فکر مي کردم .
_ بيا مادر اينم بذار سر سفره.
سبد سبزيا رو گذاشتم سر سفره و سرمو بلند کردم که نگاهم به مادرم افتاد.داشت منو تماشا مي کرد.ولي معني نگاهشو نفهميدم.سرمو انداختم پايين و صداي مادرجونو شنيدم:
_ پوران مادر!بيا بشين ناهار بخور.
مامان گفت:
romangram.com | @romangram_com