#پونه_(جلد_دوم)_پارت_146
با شنيدن صداي مادرجون چشمامو باز کردم. دلم نمي خواست پا شم.مي خواستم همونجا که هستم بمونم اما صداي مادرجون اجازه نداد:
_ د پا شو ديگه دختر لنگ ظهره.
با بي ميلي و تنبلي پتو رو کنار زدم و مادرجون که يه دستشو تکيه داده بود به در اتاق و با دست ديگه ش عباشو بغل کرده بود يه صلوات فرستاد و گفت:
_ ساعت خواب!
خواب آلود خميازه کشيدم و سلام کردم و پرسيدم:
_ ساعت چنده؟
جواب داد:
_ ظهر شده.آفتاب بالا اومده.ساعت نه شده .
بعد از جلوي در کنار رفت و من يه خميازه ي ديگه کشيدم و در همون حال تو ذهنم تکرار کردم نه صبح!و از خودم پرسيدم يه چيزي رو يادم نرفته؟ولي جوابي براي سوالم پيدا نکردم و به ناچار از جام بلند شدم و از اتاق اومدم بيرون و قدم که توي هال گذاشتم ديدم مادرجون عباشو سرش کرد و گقت:
_ پونه مادر!من دارم ميرم بيرون.تو هم صبونه تو خوردي ظرفا رو بشور .يه کم برنج واسه ناهار بخيسون.اون لپه ها رو هم که خيسوندم بذار رو گاز بپزه تا من برم عيادت مادر نصرت و برگردم.
romangram.com | @romangram_com