#پونه_(جلد_دوم)_پارت_140

_ چي شد اين لباس عوض کردن تو؟!پوست گاو مي کني؟!زود لباس عوض کن بيا عصرونه بخور.

جواب دادم:

_ ميام الان.

و سريع رفتم و مشغول جمع کردن لباسايي که ريخته بودم شدم و در همون حال که اين کارو مي کردم يهو از بين لباسا يه چيزي افتاد روي زمين.تقويم بود.خودش بود با خوشحالي برش داشتم و وقتي دوباره صداي مادرمو شنيدم که صدام زد سريع لباسامو عوض کردم و تقويمو توي جيبم گذاشتم که توي يه موقعيت خيلي مناسب به باران زنگ بزنم.

ا ما اون انگار خيلي عصباني بود و حرفامو نمي شنيد.منم که اينطور ديدم محکم دستشو کشيدم و وايسادم:

_ مامان!يه دقيقه وايسا گوش کن.

تند برگشت طرفم و با غيظ پرسيد:

_ چيه؟

خيلي آروم و مظلوم گفتم:

_ اون منو نزد باور کن خودم خوردم به درخت.حواسم نبود.


romangram.com | @romangram_com