#پونه_(جلد_دوم)_پارت_136
_ نمي دونم با خودش چي فکر کرده؟
و مچ دستمو گرفت و منو دنبال خودش کشيد توي خونه :
_ بيا بريم تا من بهش زگ بزنم ازش بپرسم منظورش چيه هر دم به دقيقه رو دختر من دست بلند مي کنه.
گفتم:
_ مامان.
اما اون مهلت نداد و گفت:
_ نمي دونم تازگيا چش شده.زده به سرش!فکر کرده يتيم گير آورده.بچه خواهرمه درست.جاي پسرمه.باشه.ولي يتيم که گير نياورده هي بچه مو ميزنه!
دستمو کشيدم و سعي کردم جلوشو بگيرم:
_ مامان بس کن تو رو خدا!
ا ما اون انگار خيلي عصباني بود و حرفامو نمي شنيد.منم که اينطور ديدم محکم دستشو کشيدم و وايسادم:
romangram.com | @romangram_com