#پونه_(جلد_دوم)_پارت_105
جوابشو ندادم و به امير حسين و کيان نگاهي انداختم که دورتر نشسته بودن و داشتن حرف ميزدن.لابد امير حسين هم داشت همين حرفايي رو که کتايون به من مي گفت به کيان ميزد.
_ پونه من نمي دونم بين تو و کيان چه اتفاقي افتاده ولي يه چيزي رو خوب مي دونم داداش من واقعا عاشقته.
نگاهمو چرخوندم طرفش و سعي کردم خودمو نسبت به حرفي که زده بي تفاوت نشون بدم.
_ من هنوز باور نکردم شما دو تا به خاطر تفاهم نداشتن با همديگه نامزديتونو به هم زدين و مطمئنم يه چيز ديگه ايه که دو تاتونو از هم ناراحت کرده .وگرنه اگه فقط تفاهم نداشتن بود مي نشستين يه جوري مشکلتونو حل مي کردين.
و تازه با همديگه اينقدر سرد برخورد نمي کردين و از هم فراري نمي شدين.اينا رو فقط من نمي گم مامانمم همين نظرو داره چون اونم مثل من به رفتار دو تا تون دقيق شده.من هم تو رو ميشناسم هم کيانو درسته که داداش من آدم منطقي و عاقليه ولي پاي احساسش که بياد وسط سعي نمي کنه بهش بي تفاوت باشه.
نمي دونستم چي بگم.فقط گوش مي کردم.با خودم فکر مي کردم شايد مي خواد از زير زبونم حقيقتو بکشه بيرون و اصل ماجرا رو بفهمه.اما قرار نبود چيزي بفهمه.پس بايد سعي مي کردم هر طور شده کاري کنم که کلا بي خال آشتي دادن من و کيان بشه:
_ کتي ! نمي دونم تو با خودت چه فکرايي کردي ولي از نظر من هر چي بوده تموم شده.
کتايون جواب داد:
_ ولي من ميگم تموم نشده.شما دو تا همديگه رو دوست دارين.اگه نداشتين نه تو اينقدر تغيير مي کردي و اينطور رفتارت عوض ميشد و نه کيان اين همه ساکت و گوشه گير و کم حرف و عبوس ميشد.
دهنم از استدلالي که کرده بود باز موند.داشت چي مي گفت؟من به خاطر عشق کيان تغيير کرده بودم؟عوض شده بودم چون عاشق کيان بودم؟!چه حرف خنده داري!دوست داشتم همون لحظه بزنم زير خنده و قاه قاه بخندم اما اين بي ملاحظگي از من بر نميومد.بنابراين رومو برگدوندم و به پوزخندي اکتفا کردم.دختر خاله ي ساده من چه فکرايي با خودش کرده بود!بيچاره نمي دونست اوني که توي قلب من بدبخت جا گرفته يه نفر ديگه ست.نه داداش اون.نمي دونست اوني که من دوستش دارم يه مرد زن و بچه داره.مردي که شايد همون موقع داشت بهم مي خنديد.يه لحظه از اين فکر قلبم تير کشيد.سعي کردم از ذهنم بيرونش کنم.
romangram.com | @romangram_com