#پونه_(جلد_دوم)_پارت_100

و باز امير حسين به حرف اومد و اين بار مشغول خوندن شعري شد:

_ س...سکوت س...سرشار ...از سخنان ن...ناگفته است

از ح...حرکات ن...ناکرده

اعتراف ب...به عشق هاي ن...نهان

و ش...شگفتي هاي بر ز...زبان ن...نيامده(از اشعار مارگوت بيگل)

با شنيدن شعرش لبخند زدم.چه درست و به جا اين شعرو به زبون آورد!و چقدر عجيب بود که زبان حال من توش توصيف شده بود.انگار که امير حسين از دلم خبر داشت!لبخند زدم و به پسر جووني که داشت رانندگي مي کرد نگاه کردم.امير حسين هميشه در جواب آدم شعري آماده داشت.پسر فهميده و عاقلي بود که شعراي زيادي از شاعراي بزرگ و کوچيک از حفظ داشت.

کتايون با شنيدن شعر پرسيد:

_ شاعرش؟

امير حسين جواب داد:

_ چ...چه ف...فرقي م...مي کنه؟


romangram.com | @romangram_com