#پونه_(جلد_اول)_پارت_176
دکمه ي آيفونو فشار ميدم و در ورودي رو باز ميکنم که داخل ميشه و به تصور اينکه نگينم ميگه:
_ سلام نگين مامانت خونه ست؟
جواب ميدم:
_ سلام باران جون.
دست پسرشو که جلوي صورتشو گرفته، کنار ميزنه.بهت زده بهم خيره ميشه.چقدر عوض شده!صورتش گردتر و تپلتر شده و چشماش ديگه اون برق گذشته رو ندارن.به جاي اون دختر شاد که لبخند يه لحظه از لبش دور نميشد يه زن جوون با نگاه خسته و چهره ي پر از غم جلوم وايساده.چقدر دلم براش تنگ شده بود!
با صداي لرزوني مي پرسم:
_ نشناختيم؟
زمزمه مي کنه:
_ پونه!
لبخند ميزنم و بهش نزديکتر ميشم که ببوسمش ولي اون اجازه نميده:
romangram.com | @romangram_com