#پیغام_عشق_پارت_254

حتما بابای بردیا اشتباه متوجه ی اسم من شده بود، مامان بردیا هم با دهن باز به من نگاه می کرد، چرا این جوری
نگاهم می کردند؟!؟ بابام جلوی من ایستاد و مامانم هم کنار بابام و جلوی من ایستاد، یه جوری من رو پشتشون قایم
کردن. واا جریان چیه؟!
مامان بردیا : شما دوتا با هم...
چرا حرفش رو نصف و نیمه رها کرد!؟؟
بردیا : میشه بگید چه خبره؟!
سوال خوبی پرسیده بود، اینجا چه خبر بود!!! بابای بردیا به مامانم نگاه کرد.
بابای بردیا : پارسال دوست امسال آشنا دختر خاله.
هنگ کردم، یعنی بابای بردیا پسر خاله ی مامانم بود!!!! مگه داریم؟ مگه میشه؟ بردیا هم جا خورده بود.
مامان بردیا : یعنی دختر روی این کره ی خاکی دیگه نبود که تو رفتی این دختر رو انتخاب کردی؟؟!
بردیا : من عاشق غزلم، تازه نمی تونم به قلبم برنامه بدم که عاشق کی بشه و عاشق کی نشه.
بابای بردیا : غزال کجاست؟!
این غزال کی بود؟! اول فکر کردیم اسم من رو اشتباهی گفته، اما انگار یه غزال نامی وجود داره.
مامان بردیا : واقعا غزال کجاست؟!
مامان : شراره تو دیگه، اسم غزال رو به زبونت نیار
شراره خانم : چرا؟! نکنه وجدان درد می گیری!!
مامان : من یا تو! انگار یادت رفته باهاش چکار کردی؟!
مامان بردیا پوزخندی زد و به بابام اشاره کرد.
شراره خانم : تو هم که هممون کار رو کردی
مامان : من رو با خودت مقایسه نکن، من مثل تو آشغال نیستم
مامان بردیا، مامانم رو هول داد
شراره خانم : خفه شو مینا خفه شو
مامان : خودت خفه شو شراره
پوزخندی زد
مامان : چیه حقیقت تلخه؟! تو شوهرت دوستت رو دزدی
شراره خانم : تو هم معشوقه ی دوستت رو دزدی
مامان : خفه شو تو از چیزی خبر نداری
شراره خانم : تو هم خبر نداری
اینجا چه خبره بود؟ از این حرفا سر درنمی آوردم.

romangram.com | @romangram_com