#پیغام_عشق_پارت_243

بردیا : وقتی آمدی می فهمی؟
- کجا بیام؟!
بردیا : پارک لاله
- اوکی الان راه می افتم
بردیا : زود بیا
گوشی رو قطع کرد، یعنی چی شده بود؟ این بردیا با سلام و خداحافظی انگار بیگانه است. از روی تخت بلند شدم.
لباس عوض کردم، یعنی من الان باید برم؟! روی صندلی نشستم. اگه چیز مهمی باشه چی؟ اگه سرکار باشم چی؟
شماره اش رو سیو کردم، بهتر بود برم تا از کنجکاوی دق نکنم. از اتاق بیرون رفتم؛
- مامان و بابا فعلا خداحافظی
منتظر جواب نموندم و از خونه بیرون رفتم، سر کوچه مون ایستگاه تاکسی بود، نمی دونم چرا اما دلم شور میزد.
ماشین گرفتم و آدرس رو گفتم..
کرایه تاکسی رو حساب کردم و پیاده شدم، داخل پارک رفتم، خوب من الان پارک بودم، بردیا کجاست؟! گوشی رو
از داخل کیفم در آوردم و شماره ی بردیا رو گرفتم.
- کجایی؟!
بردیا : تو کجایی؟
- من توی پارک
بردیا : بیا نیمکت نزدیک بوفه آبی رنگ
- اوکی
قطع کرد. حالا باید دنبال بوفه ی آبی رنگ بگیردم. چند دقیقه ی سردرگم توی پارک ول می چرخیدم و حس کردم
سرکارم، می خواستم برم خونه و به تلافی کردن کار بردیا فکر کنم که چشمم به بوفه افتاد؛ اخ جوون پیدا شد.
نیمکت های اطراف رو نگاه کردم و بردیا رو دیدم که داشت قدم میزد نزدیک نیمکت، سمتش رفتم
- سلام
بهم نگاه کرد.
- خوب بگو کارت چی بود که من رو کشوندی اینجا؟
بردیا : تو عاشق پویای؟ شما دوتا با هم رابطه دارید؟
با تعجب نگاهش کردم، این چی داشت بلغور می کرد؟
- هیچ معلومه که تو چی داری میگی؟
بردیا : یه سوال ساده پرسیدم، جوابش بله یا خیر است. تو و پویا عاشق هم هستید؟؟!
- نه

romangram.com | @romangram_com