#پیغام_عشق_پارت_230
- الانم داری حرف می زنی که!
عرفان : می خوام یه چیزی بهت بگم
- بگو
قبل از صدای عرفان
پویا : چیزی شده غزل
پویا : چیزی شده غزل؟
نگاهم رو از عرفان گرفتم به پویا نگاه کردم، چه اخمی کرده بود.
عرفان : داریم باهم حرف میزنیم، شما؟
پویا با چنان اخمی به عرفان نگاه کرد، که من حس کردم الان عرفان شلوار لازم میشه؛ برای همین بینشون ایستادم
- پویا برادر پریا، عرفان همکلاسی دانشگاه ام
عرفان : خوشبختم آقا پویا
پویا بی توجه به عرفان به من نگاه کرد
پویا : مشکلی که نیست؟
- نه، فقط داریم با هم حرف می زنیم
پویا سر تکون داد و ازمون فاصله گرفت، جذبه اش آدم رو دیوونه می کنه.
عرفان : چرا داداش پریا معرفی اش کردی؟
- خوب، پس چی معرفی اش کنم؟!!
عرفان : دوست پسرت
جا خوردم
- دوست پسرم!!!
عرفان : خوب اره، تا دید داری با من حرف میزنی، آمد که من رو بخوره
خنده ام گرفته بود. اما به لبخندی اکتفا کردم.
- پویا یه کوچولو غیرتی، فکر کرده تو مزاحمم شدی. پویا فقط یه دوسته همین
ابرو بالا انداخت.
- خوب چی می خواستی بگی؟
تک سرفه ی زد
عرفان : ببین غزل تو دختر زیبا و با وقاری هستی، ندیدم که سبک و جلف رفتاری کنی، یه جورایی ازت خوشم میاد،
برای همین می خوام بهت درخواست دوستی و آشنایی بدم.
لبخند روی لبم پر رنگ تر شد، نمی دونم چرا اما حس کردم الان وسط یه فیلم خارجی ایستادم، همون جایی که
romangram.com | @romangram_com