#پیغام_عشق_پارت_227
پریا : منم پریا، خوشبختم
اون سه تا سر تکون دادن، انگار زبونشون درد می گرفت که اونا هم بگن خوشبختن!!
انوشه : وایی چه لنز های خوش رنگی، از کجا خریدی؟
- لنز نیست رنگ چشمای خودمه
بیتا : یعنی تو چشمات سبزه؟
- همین طور که می بینی، اره
نگار : من که ندیدم، چشم به این رنگ
- هر چیزی اولین باری داره
برام ابرو بالا انداخت.
انوشه : بینی ات رو هم می خواهی بگی که عمل نکردی؟
نگار : پریا تو دیگه نگو که عمل نکردی!
- نه من و نه پریا هیچ عمل جراحی نداشتیم
پریا : من که از آمپول هم می ترسم جراحی که جایی خود داره.
سه تایی بهم نگاه کردن. برای من و پریا عادی بود که بهمون دماغ عملی بگن. دوستای شادی هم مثل خودش
چندش بودند.
شادی : پویا قرار بود یه همراه ی بیاره
پریا : آدرس داده خودش قرار بیاد
شادی اخم کرد. خنده ام گرفته بود، کنجکاو دیدار با بردیا بودم. با گفتن ببخشید از جمعمشون فاصله گرفتم. واقعا
حوصله شون رو نداشتم.
واقعا حوصله شون رو نداشتم، سمت میز خوراکی ها رفتم، چه گرسنه بودم، یه دونه سمبوسه برداشتم و گاز زدم، به
به چه تند و خوشمزه بود، غذا های تند رو دوست داشتم؛ این بردیا هم چه نازی داشت، خوب اگه می خواهی بیای
زودتر بیا، کنجکاو دیدارت هستم خوب!
پریا : چرا رفتی؟
- چون گرسنه بودم، آمدم غذا بخورم
پریا : آهان
الان اگه گفته بودم حوصله شادی و دوستاش رو نداشتم باز بهم می گفت حسود خانم.
- چرا این بردیا نمیاد؟
پریا : پویا براش آدرس فرستاده کم کم میاد.
- یکم ازش بگو
romangram.com | @romangram_com