#پیغام_عشق_پارت_215
پریا : اوکی
از روی زیر انداز بلند شدیم؛ بردیا حرفه ی والیبال بازی می کرد، منم توی دوران دانشجویی حرفه ی شده بودم،
بازی پویا بدک نبود اما پریا چندان بازیش خوب نبود.
بردیا : کی با کی؟
پریا : دخترا با دخترا، پسرا با پسرا
- مگه گشت ارشادی؟
بردیا : من و غزل باهم، پریا و پویا باهم.
پریا : نه شما دوتا حرفه ی هستید.
- پس من و پویا، بردیا و پریا
چهار تایی به هم نگاه کردیم. چون مخالفتی در کار نبود. سر جاهامون ایستادیم. با یک دو سه گفتن بردیا بازی رو
شروع کردیم؛ حسابی غرق بازی کردن بودیم، من و پویا امتیاز بیشتری داشتیم؛ پریا بد بازی می کرد و بردیا
حرصش گرفته بود. دیگه آخرای بازی بودیم، بردیا یه آبشار زد من می خواستم مهارش کنم که یهو پویا بهم برخورد
کرد، من افتاد روی زمین و آخ م بلند شد. بچه ها دورم حلقه زدن.
پویا : خوبی؟ چیزیت که نشده؟
- یکم پام درد می کنه، چیزیم نیست
پویا : ببخشید من حواسم نبود.
- مقصر تو نیستی.
بردیا دستم رو گرفت، کمکم کرد از روی زمین بلند شدم، روی زیرانداز نشستم؛ کمی آستین مانتوم رو بالا زدم. ساق
دستم زخم شده بود. پویا تا دستم رو دیدم حالش بد شد، ازمون فاصله گرفت
- پریا حواست به پویا باشه حالش بد شد.
پریا رفت سمت پویا، بردیا کنارم زانو زد، دستمال کاغذی رو با آب خیس کرد و روی زخمم دستمال کشید، کمی پام
سوخت. پویا نسبت به خون فوبیا داشت، سنش که کم تر بود خون می دید بی هوش میشد.
بردیا : خوبی؟
- اره، چیزی نیست
آستین مانتو ام کمی خونی شده بود.
- بطری آب رو بهم بده
بردیا بطری رو بهم داد. روی آستین مانتو آب ریختم تا تمیز بشه.
بردیا : بیخیال
- حال پویا بد میشه، باید خون رو پاک کنم
romangram.com | @romangram_com