#پیغام_عشق_پارت_182
سه تایی رفتیم روی تخت، یکم جامون تنگ بود اما جا شدیم. چه خوب بود که این دوتا رو داشتم، با تمام سختی ها
در کنار دوستام قلبم آروم می گرفت.. شراره هم مثل من بدبخت بود فقط نوع بدبختی اش فرق می کرد، وقتی رفته
بودیم شیراز برای سالگرد فرهود، خانواده ی فرهود و خانواده ی خودش خیلی باهاش بد برخورد کردن، حتی کامیار
با شوهر فرنوش دعوا اش شد. اون روز دلم بی نهایت برای شراره سوخت. وقتی هم رفتیم خونه مون مامان حسابی
دمغ بود انگار از وقتی صوفیا رفته بود کانادا، مامان حالش گرفته بود و غمگین شده بود، حال بابام بهتر بود و از
آمدن ما حسابی خوشحال شده بود. بیچاره مامان و بابام حسابی تنها شده بودن، بهشون پشنهاد دادم که بیان
تهران برای ادامه ی زندگی، اونا هم گفتند به پشنهادم فکر می کنن. نفسی کشیدم، خوابم میامد، چشمام رو بستم،
خیلی خسته بودم.........
- وایی باورم نمیشه که واقعا می تونم حامله بشم، تو درست می گفتی.
دریا : غزال شنیدی که گفت اگه حامله بشی می تونه برات خطرناک باشه!
- از کجا معلوم؟ قبلی ها می گفتند نمیشم این گفت میشم اما خطرناکه، شاید نباشه.
دریا : بهتری بری از همون پرورشگاه، بچه بیاری.
- اما کامیار می تونه پدر بچه ی خودش بشه
دریا : غزال تند نرو، تو باید کلی دارو بخوری رژیم غذایی بگیری تا بتونی بچه دار بشی که اونم خطر داره
- تو که قبلا امیدوارانه حرف میزدی الان چی شده؟؟
دریا : من فقط نگرانتم
- نباش همه چیز داره حل میشه
دریا : کامیار کنارته، بهش همه چیز رو بگو
- برگردم تهران بهش میگم
دریا : خوب می کنی.
- فقط یکم می ترسم.
دریا : ترس نداره که، این میتونه یه آزمون باشه
- آزمون؟؟
دریا : اره، آزمون عشق تو و کامیار
- والا با این حرفت بیشتر ترسیدم
دریا : چرا؟!
- نمی دونم اما توی دلم خالی شد
دست روی شونه ام گذاشت
دریا : بیخیال باش غزال، همچی حل میشه، تو خوشبخت میشی خواهرم
romangram.com | @romangram_com