#پیغام_عشق_پارت_165
- اما صوف...
یهو گرفتم منظورش رو، یه جیییغ بلند کشیدم و بالا و پایین میپریدم
دریا : آخ گوشم
کامیار : غزال چی شده؟
ایستادم و به قیافه ی ترسیده ی کامیار نگاه کردم.
- من دارم خاله میشم آخ جوون
دوباره جیغ کشیدم.
دریا : وایی غزال گوشم، قطع می کنم تو به جیغ کشیدنت ادامه بده
گوشی رو قطع کرد. گوشی رو روی مبل پرت کردم، دستایی کامیار رو گرفتم و بالا و پایین می پریدم
کامیار : آروم باش غزال
- خیلیی خوشحالم خیلی
کامیار خندید. ایستادم
- برو زنگ بزن و به کاوه تبریک بگو
کامیار : چرا به کاوه؟؟!
- پس به کی؟!
کامیار : به عطا
خندیدم، پس کامیار هم دوچاره اشتباه شده بود!!
- دریا داره مادر میشه، نه صوفیا
لبخند زد و ابرو بالا انداخت.
کامیار : اهان
روی مبل نشستم
کامیار : من برم برات آب بیارم
- مرسی
خیلی خوشحال بودم، دریا داشت مادر میشد، من داشتم خاله میشدم، اما ممکن شراره با شنیدن این خبر کمی
ناراحت بشه، آخه خودش رو جای دریا میذاره، الان شراره اگه ازدواج کرده بود مادر شده بود، دلم برای شراره گاهی
می سوخت اونم حق داشت، این سرنوشت هم خیلی بی رحمانه با شراره برخورد می کرد......
یک ماه بعد :
هنوز هم باورم نمیشد، این چیزا حقیقت داشته باشه، این صدای گریه ها روی اعصابم بود، بیچاره شراره، تازه یک
هفته بود که عقد کرده بود، البته پنهانی و حالا... یهو مادر فرهود به سمت شراره حمله ور شد و یکی خوابوند توی
romangram.com | @romangram_com