#پیغام_عشق_پارت_154
- تهران
شراره : من ماندم تنهای تنهااا
دریا : اصلا هم تنها نیستی با فرهود حرف بزن یا بیاید اصفهان یا برید تهران.
شراره : تو اول بذار من باهاش ازدواج کنم، بعد راجب کجا زندگی کنیم حرف میزنیم.
- خدا هممون رو خوشبخت کنه
دریا : آمین
شراره : به امید خدا
چقدر دلم تنگ شده بود برای این دورهمی ها، هم صحبتی با دوستام، آهای خوشبختی مرسی که داری میای......
دو ماه بعد :
نسرین خانم برای زمان عروسی به پاییز گیر داده بود؛ چرا؟ چون مینا همیشه دلش عروسی توی پاییز می خواست؛
منم این رو خوب یادم بود. اما من و کامیار هفت شهریور رو برای عروسی انتخاب کردیم. کلی برای عروسی ام
هیجان و استرس داشتم؛ همون خونه ی که کامیار برای خودش گرفته بود؛ قرار شد خونه ی مشترکمون باشه؛ چون
فرهود به شراره اجازه نداد بیاد تهران، دریا هم رفته بود کیش پیش خواهرش، چون خاله شده بود، صوفیا هم ماه
عسل بود و گلسا هم درگیر کاراش، مجبور شدم به تنهای جهازم رو بچینم؛ نسرین خانم هم که من رو با مینا خفه
کرده بود، چپ و راست سر هر چیزی از مینا می گفت؛ اگه مینا بود رنگ مبل فلان انتخاب می کرد، دکور خونه رو
این مدلی اون مدلی می چید، تو خورشت قیمه دوست داری اما کامیار بدش میاد درست مثل مینا، اگه مینا بود لباس
عروسش رو فلان مدل انتخاب می کرد و کلی حرف دیگه، مینا زده شده بودم، اسمش که میامد، بدنم خارش می
گرفت؛ من موندم کامیار چطور کارش با این مادر و این حرفا، به تیمارستان نکشیده!!! گاهی دلم می خواست با
گلدونی، آباژوری چیزی بکوبم توی سر نسرین یا توی سر خودم.. به من نگی مادر، من فقط برای تو نسرین خانم
هستم. اگه مینا بود می تونست من رو مادر صدا کنه؛ من از دست این نسرین روانی نشم خیلی. کامیار هی می گفت
اهمیت نده، مهم من هستم که دوستت دارم، مامانم بالاخره قبولت می کنه، مجبوریم دوتایی به تحمل. باباش هم که
بعد از آشنایی با خانواده ام و تعیین زمان عروسی کلا رفته بود روی سایلنت؛ کاش مامانش سایلنت میشد.. شایان
رفته بود پیش دوستش آلمان تا کارهای اقامتشون رو درست کنه. امید هم قرار بود بره خاستگاری پریسا. انگاری
پریسا بدجور دلش رو برده بود.. امتحانات ترم آخر سخت و روی اعصاب بود. با استرس عروسی هم نمی تونستم
درس بخونم؛ کلی هم کار داشتم، عروس شدن هم کار سختی بود.....
پنچ ماه بعد :
روی صندلی جلوی آینه نشسته بودم؛ استرس داشتم و دندون روی لبم می کشیدم؛ امشب شب عروسی ام بود، یکم
ترسیده بودم، دلشوره هم داشتم، هیجانم همین طور. آرایشگر فقط اجازه داده بود یه نفرم همرام بیاد، برای همین
چون بین بچه ها دعوا نشه؛ قرعه کشی کردم و قرعه به اسم شراره افتاد و بقیه ی بچه ها هم رفتن یه آرایشگاه
romangram.com | @romangram_com