#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_272
سريع از پله ها پايين رفتم هر پنج نفر وقتى من را گريان و چمدان به دست ديدن حسابى جاخوردن و متعجب روى پاهاشون ايستادن
پندار چند قدم به سمتم امد و با لحنى غمگين گفت
_ پندار _ صحرا ؟
دستم را به نشانه ى سكوت بالاگرفتم و نذاشتم ادامه ى حرفش رو بزنه
_ هيس .. ديگه اسم منو حق ندارى بيارى .. تو اصلا فكر كردى كى هستى كه منو با اسم كوچيك صدا ميزنى ؟!
خودمم تو اون لحظه نمى فهميدم چى دارم ميگم اما خيلى عصبى بودم ، دوست داشتم دهنمو باز كنم و همه ى پته شو بريزم روى آب ولى نه ... نمى خواستم اون همه آدم بدونن كه عاشقشم و بخاطر پنداره كه دارم گريه مى كنم .. شايد تقصير منه .. رابطه ى بين منو پندار از اولش هم اجبارى و صورى بود ... خودم نبايد اجازه ميدادم اين اتفاق ها بيفته و علاقه بين مون به وجود بياد
با عصبانيت چمدونم را برداشتم و مسيرم را به سمت درخونه كشيدم
_پندار_ از دست كى ناراحتى ؟
_مهديس_ كجا دارى ميرى اين وقت شب ؟
_ترانه _ دِ يه چيزى بگو ديگه صحرا ؟!
ولى جواب هيچ كدومشون رو ندادم و از خونه خارج شدم ... تند تند به سمت خيابان رفتم و سوار تاكسى شدم تا قبل از اينكه كسى دنبالم بياد از اين خونه و آدماش دور باشم ...
جايى رو نداشتم برم
داشتم ديوونه مى شدم
دوست داشتم برگردم ايران
دوست داشتم برگردم پيش مامانم ... دلم واسه آغوشش تنگ شده بود
romangram.com | @romangram_com