#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_247
من اين زندگى رو نميخوام
خداجون كمكم كن !
قلب پندار تك و توك ميزد و حتى گاهى وقتاهم واسه ى چنديدن ثانيه اصلا نمى زد ... سعى داشتم تا جايى كه ميتونم و از دستم برمى ياد از خونريزى زياد پندار جلوگيرى كنم .
ساعت ها مى شد كه تو ى ماشين منتظر پليس ها بودم كه به كمك مون بيان اما ازشون هيچ خبرى نبود
ديگه كاملا اميدمو از دست داده بودم
بدن پندار مثل تيكه يخى سرد و منجمد شده بود
اما من سعى داشتم با اشكام و نفسام داغ نگرش دارم .
آخرش .. آخرش اعتراف كرد كه دوستم داره .. بالاخره اون پسر مغرور به احساس حقيقيش نسبت به من اعتراف كرد و من از اين بابت خوش حالم و از طرفى هم ناراحت چون اون آخرين حرفى بود كه پندار تونست بزنه ..
كاش مى شد دوباره چشماتو بازكنى
اونوقت منم احساسم را نسبت به تو اعتراف مى كردم .
نا اميد سرمو بالا گرفتم و بوسه اى به پيشانى پندار زدم .
شايد اين بوسه آخرين بوسه باشد .
صداى آژير ماشين پليس اميد دوباره اى بهم داد .. مثل اينكه شارژ گوشيم به اندازه ى كافى بوده و تونسته بودند رد يابى مون كنن ... چشمامو بستم
_خدا جونم شكرت .
دستمو روى بوق ماشين گذاشتم و تند تند شروع كردم به بوق زدن تا پليس ها بتونن راحت از لا به لاى درختاى بزرگ جنگل پيدامون كنن .
romangram.com | @romangram_com