#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_225
همه جارو سكوت فرا گرفته بود تا اينكه صداى چرخيدن كليد توى قفل در اين سكوت را شكست .. همه با اشتياق به در نگاه كردم ...
در باز شد و اول مهديس و پشت سرش ترانه وارد خونه شد .
_ترانه_ واااا مهديس چرا اينجا انقدر تاريكه ؟
مهديس با خنده برقا رو روشن كرد و با صداى بلند گفت :
_ تولدت مبارك !
و درادامه اش ما به همراه بقيه ى مهمانان شروع كرديم به دست و سوت زدن .. فشفشه اى در دست گرفتمو به استقبال ترانه رفتم كه از تعجب و اشتياق كم مونده بود قالب تهى كند ... در آغوش كشيدمش و با لبخند گفتم
_ تولدت مبارك عزيزم .. انشالا 120 ساله باشى .
ترانه همچنان كه ميخنديد با ذوق گفت :
_ترانه_ وايى .. بچه ها ممنونم از همه تون ممنونم .. شماها بهترين دوستاى من هستيد .
امدم جوابشو بدم ، اما وقت نشد و آرتان امد جلو و تولد ترانه رو بهش تبريك گفت و بوسه اى هم به گونه اش زد و او را در آغوشش كشيد ... ترانه هم با لذت چشماشو بست و خودشو تو آغوش آرتان پناه داد .
همه ى مهمونا همزمان مى خوندن
_ تولد .. تولد .. تولدت مبارك !
و پشت سرش هم دست مى زدن ...
آرتان با لبخند جعبه ى جواهر بزرگى از جيبش در اورد و به طرف ترانه گرفت .. همه سكوت كردن تامتوجه بشن كادوى آرتان به همسرش چيه ...
_آرتان_ اين اصلا قابل همسر زيباى منو نداره !
romangram.com | @romangram_com