#پارلا_پارت_248
با صدای بلندی گفتم:
چرا! می خوام بشنوم.
سیاوش پوزخندی زد و گفت:
یعنی می خوای دقیقا بهت بگم که آدم های علیرضا چه بلایی سرش اوردن؟
قلبم در سینه فرو ریخت و لبم را گزیدم. فکر کنم رنگ پرید چون سیاوش با دیدن چهره ام پوزخندی زد و گفت:
نترس! زنده ست.
رویم را به سمت پنجره چرخاندم. قلبم محکم در سینه می زد. چشم هایم را بستم... من چی کار کرده بودم؟ اول ساقی... بعد عماد... بعد آن مامور... .
سیاوش گفت:
دیدی که دلت نمی خواد بشنوی!
پایم را به حرص به کف ماشین کوباندم و گفتم:
تقصیر تو اِ سیاوش... تو من و توی این ماجرا اوردی. تو که می دونستی این آدما این طورین... چرا من و وارد این ماجرا کردی؟ می دونی چند نفر این وسط قربانی شدن؟... با این حال تو بازم اصرار داری که بهم چیزی نگی... خیلی آدم پستی هستی.
سیاوش گفت:
من تو رو با علیرضا دوست کردم؟... جوابم و بده... وقتی با یه پسر توی خیابون دوست می شی و بدون این ک چیزی ازش بدونی می ری خونش و بهش اعتماد می کنی نتیجه ش همین می شه.
بدون توجه به حرفش گفتم:
همچین اومدی ماجرای شهرزاد رو مفصل برام تعریف کردی که قانع شدم همه چی رو می دونم ولی نمی دونستم ماجرای شهرزاد یه چیز حاشیه ست. تو حتی یک کلمه هم در مورد فرخ بهم نگفتی... یه بار هم به سعید و خشایار و این مردها اشاره نکردی. من خر و بگو که خوشحال بودم و فکر می کردم که همه چیز و می دونم!
با ناراحتی صورتم را به سمت پنجره چرخاندم. داشتیم به یک منطقه ی کوهستانی نزدیک می شدیم. صدای لاستیک ها نشان می داد که سنگ ها دارد درشت تر می شود. سیاوش با آرامش گفت:
من مخصوصا ماجرای شهرزاد رو اون طور مفصل برات گفتم که فکر کنی همه چیز و می دونی و نخوای کنجکاوی کنی... می خواستم با ندونستن این ماجراها از این جریان دورت کنم... باور کن اگه می دونستم علیرضا این طوری بهت علاقه مند شده هیچ وقت ازت نمی خواستم که اون نقشه رو پیاده کنی... ماموریت من در مورد فرخ یه ماموریت فوق سریه... فقط سه چهار نفر ازش خبر دارن. نمی تونستم چیزی در مورد فرخ بهت بگم.
با ناامیدی گفتم:
یعنی الانم نمی خوای هیچی بهم بگی؟
سیاوش نفس عمیقی کشید و گفت:
romangram.com | @romangram_com