#پارلا_پارت_246
علیرضا هم کلا سرش درد می کنه برای دعوا کردن ها! می دونه این سعید اعصاب نداره و روی پسرخاله ش حساسه. با این حال سربه سرش می ذاره. جفتشون دیوونه ن. خوب شد دارم می رم.
با فکر رفتن لبخندی روی لبم نشست. حال و هوایم عوض شده بود. دیگر دردهایم آزارم نمی داد. عذاب وجدانی که به خاطر عماد و ساقی داشتم کمرنگ شده بود. احساس می کردم قوی تر شده ام... همه ی این ها به خاطر معجزه ی احساسی به اسم امید بود.
راننده ماشین را کمی دورتر از درمانگاه و در بین درخت ها پارک کرد. بدون حرف به سمت طرفی که من نشسته بودم آمد تا در را برایم باز کند. من سرم را پایین انداخته بودم و با گوشه ی شالم بازی می کردم. هیجانزده بودم و کمی هم اضطراب داشتم. در دل گفتم:
ای کاش سیاوش بعد از دکتر رفتن سر و کله ش پیدا شه... نه قبلش. البته از حق نگذریم علیرضا خوب پام رو باندپیچی کردها!... آخه پسری مثل علیرضا که می تونه این قدر خوب و ماه باشه برای چی همچین کاری رو با سه تا دختر کرد؟... خب بنده خدا دست خودشم نیست! تعادل نداره... ای کاش می شد یه جوری درمانش کرد. به خدا حیفشه! شاید آدم بدی باشه ولی با من بد نیست... یعنی خیلی هم خوبه.
یک دفعه از فکر بیرون آمدم. با تعجب برگشتم و به سمت پنجره چرخیدم. پس چرا مرد در را برایم باز نکرده بود؟ چند دقیقه ای می شد که از ماشین پیاده شده بود. تا خواستم در را باز کنم و سرک بکشم، در راننده باز شد. خواستم سر آن مرد داد بزنم که دیدم سیاوش پرید پشت فرمان. یک لحظه زبانم بند آمد. بعد قلبم شروع کرد به محکم زدن و بی اختیار لبخند زدم. سیاوش رو به من کرد. محو تماشای آن صورت جدی و سرد شدم... او موفق شده بود... داشتیم با هم از آن جا می رفتیم... با هم!
او که نفس نفس می زد و به نظر می رسید خیلی عجله داشته باشد گفت:
کمربندت و ببند. باید سریع بریم.
من سریع کمربندم را بستم و گفتم:
مرده رو چی کار کردی؟
سیاوش با خونسردی گفت:
خیلی مونده تا به هوش بیاد. نگران اون نباش. من و ندید. به هوش هم بیاد کاری نمی تونه بکنه.
به سمتم برگشت و یکی از همان لبخندهای جذابش را تحویلم داد... من که دیگر توی آسمان ها داشتم قدم می زدم... نگاهم را ازش گرفتم و سرم را پایین انداختم. در دل گفتم:
خدایا شکرت! همه چیز به خوبی تموم شد.
سیاوش شروع به راندن روی زمینی سنگلاخی کرد. اطراف راه با درخت های خشک پوشیده شده بود. من که از خوشحالی روی پا بند نبودم گفتم:
نمی خوای بگی از کجا پیدام کردی؟
سیاوش دنده را عوض کرد و گفت:
ماجراش طولانیه.
چیزی نگفتم. چند دقیقه سکوت کردم و به راه چشم دوختم. آن قدر هیجان داشتم که نمی توانستم ساکت بنشینم. سرم را بلند کردم و گفتم:
یه عالمه چیز هست که من می خوام بدونم.
romangram.com | @romangram_com