#پارلا_پارت_223
جاده ی اون ور نصفه ساخته شده.
مرد گفت:
چاره ای نداریم... این جاده رو دیر یا زود از جلو می بندند.
من صاف نشستم ولی عماد با سرعت پیچید و من دوباره تعادلم را از دست دادم و پرت شدم. برگشتم و پشت سرمان را نگاه کردم. چشمم به چند ماشین پلیس افتاد که داشتند به ما نزدیک تر می شدند. نور امید به قلبم تابیده شد. موبایل مرد زنگ زد و او بلافاصله جواب داد. توجهی به مکالمه یشان نکردم. از راه خاکی خارج شدیم و احساس کردم دوباره روی آسفالت حرکت می کنیم. از شیشه ی جلو به جاده نگاه کردم... یک جاده ی خالی بود که عماد داشت از آن خارج می شد. صدای آژیر ماشین های پلیس نشان می داد خیلی از ما فاصله گرفته اند... در دل گفتم:
ای لعنت به این شانس! لعنت به این دست فرمون عماد!
توی میدان دیدم خبری از ماشین دیگری نبود. عماد وارد جاده ی دیگری شد که در دست ساخت بود. اطراف جاده انواع علامات، ماشین ها و ابزارها دیده می شد. صدای ماشین های پلیس خیلی از ما دور شده بود ولی قلب من هنوز با هیجان و امید محکم به قفسه ی سینه ام می زد. عماد داشت موفق می شد. آهی کشیدم و ناگهان به یاد چیزی افتادم... سرنگ... بدون لحظه ای فکر کردم خودم را کنار کشیدم و سرنگ را از لباسم بیرون کشیدم. مرد داشت با تلفن حرف می زد و موقعیتمان را گزارش می کرد. عماد هم تمام حواسش به جاده بود. ساقی ساکت بود و وحشت زده به نظر می رسید. مرتب برمی گشت و به پشت سرمان نگاه می کرد. زیرلب با خودش حرف می زد یا شاید دعا می خواند. چشمش به سرنگی که توی دست من بود افتاد. چشم هایش از تعجب چهارتا شد. درپوش سوزن را باز کردم و کف ماشین انداختم... صدای آژیر هرلحظه دورتر می شد... تنها شانسی که داشتیم داشت از دست می رفت. نمی توانستم سرنگ را درست در دست بگیرم... دستم به شدت می لرزید. در یک لحظه ی طلایی عماد دور سریعی زد و موبایل از دست مرد افتاد. مرد ناسزایی گفت و خم شد تا آن را بردارد. بدون فکر کردن از جا پریدم و با سوزن سرنگ محکم توی گردن عماد زدم. عماد فریادی از درد کشید و بی اختیار فرمان را ول کرد و گردنش را چسبید. مرد به سمت فرمان حمله کرد ولی کار خراب تر شد. از راه راست منحرف شدیم و با سرعت به سمت تپه ای خاکی رفتیم. من و ساقی جیغ کشیدیم و عماد فرمان را چرخاند... ولی دیر شده بود. چرخ های سمت راست ماشین روی تپه رفت و یک لحظه اوج گرفتیم... پرواز کردیم... و بعد به سمت پایین متمایل شدیم و با کاپوت روی زمین فرود آمدیم... ماشین با پهلو به زمین خورد... یک بار غلت خورد و بعد روی سقف متوقف شد... .
چشم هایم را باز کردم. انگار دنیا وارونه شده بود... سر و ته شده بود بودم. از وحشت جیغ کوتاهی کشیدم. تمام وزنم روی گردنم بود. گیر کرده بودم و نمی توانستم تکان بخورم. گردن و سرم روی سقف ماشین و روی زمین بود و پاهایم در هوا... ناله کردم:
یکی کمک کنه!
صدای آژیر ماشین پلیس را می شنیدم که هر لحظه بهم نزدیک تر می شد. در دل گفتم:
خدایا شکرت! کمک داره می رسه.
صورت ساقی را نمی دیدم. یک گوشه مچاله شده بود. صدایش زدم:
ساقی! ساقی جوابم و بده.
صدایی نمی شنیدم. دست هایم با طناب بسته شده بود و نمی توانستم خودم را نجات بدهم. دستهایم را مشت کردم و سعی کردم به فشار به آنها وزن بدنم را از روی گردنم بردارم ولی خورده شیشه ها دستم را برید و موفق نشدم... گردنم داشت زیر آن فشار می شکست. مردی که جلو نشسته بود در زاویه ی دیدم نبود ولی عماد را می دیدم که با کمربند به صندلی وصل بود. سرش به سمت عقب خم شده بود و از دهان نیمه بازش خون بیرون می ریخت... خون روی سقف ماشین می چکید و صدای چندش آوری ایجاد می کرد. سرنگ به طرز تهوع آوری از گردن خونینش آویزان بود. با دیدن او تمام بدنم به لرزش افتاد... آن منظره وحشتناک ترین چیزی بود که در تمام زندگیم دیده بودم... از ترس و وحشت جیغ کشیدم ولی هیچ یک از سه سرنشین توی ماشین عکس العملی نشان ندادند... اگر عماد می مرد چه؟ یعنی من او را کشته بودم؟ یعنی من آدم کشته بودم؟ اگر آن مرد هم مرده بود چه؟ صدایی از هیچ کدامشان در نمی آمد... ساقی چطور؟ ظاهرا که خونریزی نداشت... ای کاش فقط بیهوش شده بود... من که واقعا ترسیده بودم بلند داد زدم:
یکی کمک کنه.
صدای ترمز ماشینی را در نزدیکی ماشینمان شنیدم. نفسم در سینه حبس شد... صدای آژیر پلیس می آمد ولی خیلی بهم نزدیک نبودند. صدای وحشتناکی شنیده شد و بعد شیشه ی پنجره ی کنارم شکسته شد. ترسیدم و گفتم:
کی اونجاست؟
دستی دور شانه ام حلقه شد و من را به سمت پنجره کشید. دستی دیگر دور کمرم حلقه شد و بالاخره من را از ماشین بیرون کشید... هیچ چیزی را در آن لحظه بیشتر از این نمی خواستم که با مامورهای سبز پوش نیروی انتظامی رو به رو شوم... ولی... سعید بود که من را بیرون کشیده بود. زیرلب ناسزایی گفت. صدای ناآشنای مردی را شنیدم که گفت:
این دختره هفت تا جون داره... نگاش کن! هیچیش نشده.
سعید با بداخلاقی گفت:
romangram.com | @romangram_com