#پارلا_پارت_212
نخوابی ها! گفتم برایت سوپ بیارن. یه نفرم فرستادم داروهایت رو بگیره.
با همان صدای گرفته گفتم:
ساقی... .
علیرضا با مهربانی دستم را ب*و*سید و گفت:
فردا می تونی ببینیش... اگه دختر خوبی باشی... .
خندید و گفت:
مگه نه سعید هر دوتامون و می کشم.
با همان حال و هوا با شنیدن نام سعید صورتم در هم رفت و گفتم:
چی کاره هست؟
علیرضا به سمت در رفت و گفت
کسی که بابام فرستاده تا ما رو ببره پیشش... .
لحظه ای بعد با سوپی داغ برگشت. قاشق را برداشت و خواست در دهانم بگذارد که سرم را کنار کشیدم و با بداخلاقی گفتم:
من که بچه نیستم.
علیرضا لبخند زد. ظرف سوپ را به دستم داد. با بی میلی چند قاشق خوردم... سوپ تندی و داغی بود و کمی حالم را سر جایش آورد. بعد از آن از علیرضا خواستم که من را به طرف دستشویی راهنمایی کند.
او بازویم را گرفت و از اتاق بیرون برد. می خواستم او را کنار بزنم و به تنهایی راه بروم ولی سرم گیج می رفت و مطمئن بودم بدون کمک او نمی توانم راه بروم. وارد راهروی بیرون اتاق شدیم. یک راهروی طویل و باریک بود. یک فرش نخنمای کهنه روی موکت سبز رنگ انداخته بودند. دیوارهای آن جا هم مثل اتاق سبز روشن بود. از سقف دو تا لامپ آویزان شده بود و محیط دلگیر آنجا را کمی روشن تر کرده بود. کمی آن طرف تر یک در بود و علیرضا من را به سمت آن جا راهنمایی کرد. وقتی وارد دستشویی کوچک آن جا شدم در را روی علیرضا بستم. خوشبختانه دستشویی تمیز بود. به دیوار تکیه دادم و سرنگ را از توی آستینم بیرون کشیدم. آن را توی لباس زیرم جاسازی کردم. شیرآب را باز کردم و چند مشت آب به صورتم زدم... حالم جا آمد. به تصویر خودم در آینه زل زدم... دختری با موهای ژولیده و صورتی رنگ پریده از توی آینه بهم زل زده بود. پای چشم هایش گود افتاده بود و لب هایش ترک خورده بود... یک آن خودم را نشناختم... باورم نمی شد که آن موجود مریض و ضعیف من باشم... به چهره ی بدون آرایش خودم زل زدم. در دل گفتم:
این نمی تونه پارلا باشه... .
چشم هایم را بستم و سعی کردم ظاهر آراسته ی خودم را در گذشته به خاطر بیاورم... اول از همه موهای خوش حالتم را به خاطر آوردم که بالای سرم کپه می کردم. چشم هایم را با خط چشم و ریمل آرایش می کردم و جذابیتی خیره کننده به آن می بخشیدم... حتی می توانستم برق گوشواره های بدلی که همیشه می انداختم را تصور کنم.
چشم هایم را باز کردم... واقعیت مثل پتک توی سرم کوبیده شد... چیزی از ظاهر آراسته ی (( پارلا )) نمانده بود... من با آن ظاهر آشفته نمی توانستم پارلا باشم... من در آن لحظه فقط جمیله بودم... آره... جمیله بودم.
ولی بعد... نفس عمیقی کشیدم و تصمیمم را گرفتم... من باید با آن بیماری مقابله می کردم و بعد... آزادیم را به دست می آوردم... من برای آزاد بودن آفریده شده بودم... نباید می گذاشتم این موقعیت من را به موجودی ضعیف تبدیل کند. در دل گفتم:
romangram.com | @romangram_com